زنگ تفریح
دیروز تاریخ 91/5/25 خانم کوچولوی من بعد از مدتها بردم سرکار پیش من بعد هم حساب ی بازی کردو همه رو سرگرم کرد تا تایم کاری تمام شد با بابا اتا برگشتیم به سمت خونه . راستش دیروز چون باباجون اینا بنایی داشتن من با خودم فکر کردم رامیلا رو ببرم سرکار تا جلو دست و پای آنا رو نگیره و چون به اندازه کافی آنا و باباجون و دایی آرش خسته میشن رامیلا دیگه اذیتشون نکنه به خاطر این حدودای ساعت 9 تا 10 صبح بود که زنگ زدم ببینم رامیلا از خواب بیدار شده یا نه و چون میدونستم این حدودا از خواب بیدار میشه، همون موقع یکی از همکارام هم پاس ساعتی گرفته بود و میخواست بره تا بانک من هم از فرصت استفاده کردمو گفتم من هم باهات میام تا بر...





